"نادر کوچکی"، متولد سال ۱۳۶۲ (۱۹۸۳)، برنده نهایی جایزه  MOP CAP 2015 است. پیش‌زمینه تحصیلی‌‌اش در رشته جامعه‌‎شناسی‌ است و تلاش او در پروژه‌های هنری‌اش، بوجود آوردن زبانی است تا بتواند بر موانع و الزامات دنیای آکادمیک چیره شود. او را در نمایشگاه اخیرش در لندن با عنوان "نمایش برای آزمایش ویرایش" در گالری Sophia Contemporary با نمایشگاه‌گردانی "میکا ساوئلا۱" ملاقات کردیم و از جزئیات پروژه‌های عکاسی‌اش پرسیدیم.

کمی راجع به خودت و شروع فعالیت عکاسی بگو. 
من در شهر سن سباستین اسپانیا بدنیا آمدم. پدرم کُرد ایرانی و مادرم باسکی است. من جامعه‌شناسی خواندم و حدود یک سال و نیم در دانشگاه مشغول تحقیق بودم ولی از فضای آکادمیک خیلی خوشم نمی‌آمد و نگاه علم جامعه‌شناسی به جامعه را دوست نداشتم و با آن احساس راحتی نمی‌کردم. همیشه برایم سوال بود که چرا هنر نخواندم؛ هرچند به صورت تجربی و بدون آگاهی عکس و فیلم می‌گرفتم و به دنبال راهی برای رشد پروژه‌های شخصی خودم بودم. بعد از بیرون آمدن از دانشگاه برای یک آرتیست معروف اسپانیایی به نام "ایبون آران‌بِری۲" کار کردم. خیلی چیزها از او یاد گرفتم و این تجربه مهمی برایم بود. 

ایده  پروژه "نمایش برای آزمایش ویرایش" چطور و از کجا آغاز شد؟
ایده این پروژه کاملا تصادفی بود و در اثر برخورد من با شهر تهران شکل گرفت. من حدود سه سال پیش، درست بعد از اینکه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم، شروع کردم به فارسی یاد گرفتن و تصمیم گرفتم به تهران سفر کنم. در تهران شروع کردم به عکاسی و این عکس‌ها راه‌حلی بود که بتوانم در شهر حرکت کنم و از زاویه‌ای خاص به شهر نگاه کنم. بعضی آدم‌ها از ماشین استفاده می‌کنند، بعضی از نقشه، و یا از طریق شعر و فیلم با یک شهر آشنا می‌شوند. مثلا فیلم‌های متعددی در شهر پاریس ساخته شده است که ذهنیت خاصی را به بیننده القا می‌کند. خیلی‌ها وقتی برای اولین‌بار به این شهر می‌روند دنبال پاریسی که در فیلم دیده‌اند می‌گردند تا بتواند تصویر جدیدی از شهر برای خودشان ترسیم کنند. من چون ماشین نداشتم، و تهران شهری است که برای ماشین طراحی شده، از دوربین به جای ماشین استفاده کردم. دوربین، درست مثل ماشین، یک پنجره دارد که از آن می‌توانی شهر را نگاه کنی، با آن حرکت کنی و حتا موسیقی هم گوش کنی. بنظرم این تجربه متفاوتی از نگاه به یک شهر است.  

در سفر اولم به تهران حدود دوازده حلقه فیلم عکاسی کردم و بعد از بازگشت به شهر خودم، تهران را از طریق این عکس‌ها شناختم. بعد دوباره به ایران رفتم و با دقت و تمرکز بیشتری به این پروژه نگاه کردم و به مکان‌هایی که می‌خواستم دوباره ببینم و عکاسی کنم، برگشتم. این بار نگاهم به تهران عمیق‌تر بود. مخصوصا به پل‌های عابر پیاده برگشتم تا بتوانم از بالا به شهر نگاه کنم و از تاکسی‌ها و مسافرها عکس بگیرم. کمی بعد متوجه پل‌های مهم تهران شدم که در زیر آن‌ها اصلی‌ترین چهارراه‌ها قرار دارند؛ مثل سید خندان، انقلاب و ترمینال شرق. جنب و جوش و حرکت‌های زیاد زیر این پل‌ها که دائم در حال عوض شدن بود برایم خیلی جالب بود، انگار هیچوقت تمام نمی‌شد. این نگاه من به تهران، ایده‌ای برای شرکت در مسابقه Magic of Persia  شد. 

آیا به جز این نمایشگاه پروژه دیگری هم داشته‌ای؟
اولین پروژه‌ای که برای آن بورس دریافت کردم، پروژه "چوپان و گله" بود. گله برای من فرمی است که همیشه در حال عوض شدن است. اگر از گله عکس بگیری هیچوقت نمی‌توانی آن را تکرار کنی. گله شروع و پایان ندارد. درست مثل یک خمیر می‌توانی آن را ورز بدهی که تغییر کند اما در آخر نتیجه یکی می‌ماند. درست مثل شهر تهران که همیشه در حال جنب و جوش و تغییر است اما در آخر یکی می‌ماند. 

معمولا کسانی‌ که در مسابقه MOP شرکت می‌کنند، ساکن ایران هستند و یا ارتباط بیشتری با ایران دارند. انگیزه شما برای شرکت در این مسابقه چه بود؟
درسته، ولی‌ این نگاه ایراد دارد و می‌شود به آن انتقاد کرد. فهمیدن یک کشور و تعریف هویت، از دید افراد مختلف فرق دارد. از نظر من یک کشور محدود به مرزهایش نمی‌شود. ایران بزرگ‌تر از زمینی است که به عنوان ایران می‌شناسیم و کشوری است که درصد بزرگی از جمعیت‌اش در بیرون از ایران زندگی می‌کند. هویت هم یک مفهوم باز است. ایرانی فقط کسی نیست که گذرنامه ایرانی دارد یا در آن کشور بدنیا آمده است. من از وقتی که شروع کردم فارسی یاد بگیرم و با پدرم و خانواده‌ام فارسی حرف بزنم، فهمیدم که خیلی چیزها از قبل و از زمان بچگی از ایران داشتم اما آن‌ها را نمی‌شناختم. درواقع ایران بودم اما بدنم به ایران و مرز سیاسی آن نرسیده بود. من از طریق یک کیوریتور که در لندن زندگی‌ می‌کرد با بنیاد آشنا شدم. ابتدا به خاطر همین مسئله که به آن اشاره کردی،‌ برای شرکت در این مسابقه شک کردم. اما زمانش برایم مناسب بود و به خودم گفتم چرا که نه، شانس خودم را امتحان می‌کنم. 

به نظر می‌رسد روزنامۀ روی زمین و روی اسفالت قلب داستان این نمایشگاه است. آیا همینطور است؟
نه، قلب آن نیست، اما در خون آن است! در واقع روزنامه‌ها خیلی دیر وارد پروژه من شدند. همانطور که گفتم من اول از پل‌ها و ماشین‌ها عکس می‌گرفتم و بعد از تاکسی‌ها و مسافر‌ها، ولی‌ آسفالت همیشه در زمینه کارم بود. یک روز در میدان هفت تیر قدم می‌زدم و متوجه یک کیوسک روزنامه‌فروشی شدم. روزنامه‌ها روی زمین بود و آدم‌های زیادی روزنامه‌های روی زمین را بدون اینکه بخرند، می‌خواندند. توجهم جلب شد و با دوربینی که همراه داشتم از آن‌ها عکس گرفتم. از طریق یک ساختمان خالی‌ راهی‌ پیدا کردم که بتوانم از ارتفاع از این صحنه عکاسی کنم. درست مثل یک چیدمان، روزنامه هرروز عوض می‌شد و روزنامه فروش نمی‌توانست هرروز روزنامه‌ها را همان‌جا بچیند. برای اینکه باد روزنامه‌ها را نَبَرد فروشنده از سنگ، شیشه و میله آهنی استفاده می‌کرد و بین روزنامه‌ها یک رابطه جدید ایجاد می‌شد. این صحنه درست مثل کلاژی بود که هر روز در شهر شکل می‌گرفت. برایم جالب بود که هرروز به این صحنه برگردم و عکاسی کنم تا بالاخره خسته شدم.

اما در پاسخ به سوال شما باید بگویم که مدل چیدمان نمایشگاه "نمایش برای آزمایش ویرایش"، جواب و واکنشی به شرایط خود نمایشگاه است. شرط جایزه بنیاد MOP این بود که نمایشگاه به کمک کیوریتور برگزار و یک نشریه هم چاپ شود. پهن کردن عکس‌ها به همراه نوشته روی زمین راه‌حل من برای طراحی صفحات این نشریه بود. 

و در آخر چرا چاپ سیاه و سفید را برای عکس‌هایت انتخاب کردی؟
چون می‌توانم خودم آن‌ها را ظاهر کنم. چند بار سعی کردم رنگی کار کنم اما موفق نشدم.

1. Mika Savela
2. Ibon Aranberri

Brands: