"ملودی هژبرسادات" در سال ۱۳۶۸ (۱۹۸۹در پاریس متولد شد. او در یازده سالگی، همراه با خانواده‌اش به ایران رفت و تا پایان تحصیلات متوسطه در مشهد زندگی کرد. پس از چندی دوباره به پاریس بازگشت تا شانس خود را برای ادامه تحصیل در رشته هنر امتحان کند. این امکان اما برای او فراهم نشد و نقاشی و تصویرسازی را به صورت خودآموز ادامه داد. طی هشت سال فعالیت به عنوان نقاش و تصویرساز، ملودی آثار خود را در دو نمایشگاه انفرادی و سیزده نمایشگاه گروهی در داخل و خارج از کشور به نمایش گذاشته است. "خبرهای خوب از ایران" نام آخرین نمایشگاه گروهی اوست که در سال ۲۰۱۴ در مرکز "Pasinger Fabrik" در شهر مونیخ آلمان برپا شد. در گفتگویی با ملودی هژبرسادات از فعالیت‌ هنری‌اش پرسیدیم.  

در بعضی از کارهای شما شاهد ترکیب متنوعی از شخصیت‌ها هستیم؛ از "کینگ رام" خواننده، نوازنده و آهنگساز ایرانی و "فروغ فرخزاد" شاعر ایرانی گرفته تا خپل شهر موش‌ها. این ترکیب ناهمگون شخصیت‌ها از کجا می‌آید؟
برای من مهم بود شخصیت‌هایی را در کارهایم بیاورم که به هر حال به ایران مربوط هستند؛ یعنی کشوری که ریشه‌های من در آن است. از طرفی این‌ها شخصیت‌های روز هستند و جوان‌های ایرانی با این کاراکترها احساس نزدیکی دارند. ضمن اینکه مثلا وقتی به آهنگ‌های این خواننده‌ها گوش می‌دادم حس نزدیکی بیشتری با ایران پیدا می‌کردم. 

من زبان فارسی را طی یک دوره هشت‌ساله یاد گرفتم. اوایل فارسی را خیلی خوب نمی‌فهمیدم. گوش دادن به این آهنگ‌ها باعث می‌شد که من حتا زبان فارسی را بهتر یاد بگیرم و با شعر فارسی و شاعران ایرانی هم آشنایی پیدا کنم. بطور کلی این کار باعث حفظ ارتباط من با ایران می‌شد. 

ولی چطور این کاراکترها بدون هیچ ربط و ترتیب خاصی در کنار هم قرار می‌گیرند؟
در واقع این تصاویر آینه و بازتاب ذهن خود من هستند. باید بگویم علیرغم وسواس و نظم در کارهایم، ذهن شلوغی دارم و در آن ِ واحد ممکن است به خاطره‌ها و هر دو جغرافیایی که در آن زندگی می‌کنم و خیلی چیزهای دیگر فکر کنم و آثارم شکل بگیرند.

اما در این ترکیب شلوغ و پلوغ شخصیت‌ها، این ابرقهرمان‌های خودی و غیرخودی چه می‌کنند و چه نقشی قرار است داشته باشند؟
این شخصیت‌ها گاهی خود من هستند. مثلا "بت‌مَنعلیرغم شخصیت غمگین دوران کودکی، ذهن و تصورات مثبتی داشته است. یا "سوپر رستم" که ترکیبی از "رستم" و "سوپرمن" است. من هشت سال خراسان زندگی کردم و اشعار فردوسی به من کمک کرد تا زبان فارسی را یاد بگیرم. رستم شخصیت اصلی شاهنامه فردوسی است. سوپرمن هم که یک قهرمان شناخته‌شده برای همه بچه‌های دنیاست. درواقع "سوپررستم" ترکیبی از این دو است.

اگرچه آثار شما پر از شخصیت‌های ایرانی است ولی سبک تصویرسازی‌تان ما را یاد "گرافیک نوول۱" یا "کمیک بوک۲"های فرانسوی می‌اندازد. آیا تصویرگری هست که در کارهای شما تاثیر گذاشته باشد؟
بطور مشخص کسی نبوده که بتوانم به عنوان الگوی کارهایم اسم ببرم. در واقع حافظه تصویری من پُرشده از کتاب‌های مصوری است که در کودکی در فرانسه می‌دیدم و می‌خواندم و شاید بشود گفت خط کارهای من بی‌شباهت به تصویرسازی‌های "تن تن" و یا "اسپایدرمن" نیست. از طرفی خاطرات من از ایران هم بی‌تاثیر نبوده و نهایتا شاید ترکیب آن‌ها با شخصیت‌هایی که اسم بردم کارهای من را شکل داده است. ضمن اینکه من هنرمندی خودآموخته هستم و هیچ وقت آموزش ندیده‌ام، بنابراین عجیب نیست که تصاویری که می‌دیدم و کتاب‌هایی که می‌خواندم در شیوه کارم اثر گذاشته باشد. بعدها که کار تصویرسازی برایم جدی‌تر شد به "ژان میشل باسکیت۳" و "کیت هرینگ۴" و شلوغی کارهای آن‌ها علاقه‌مند شدم. 

به عکس‌برگردان‌های شما می‌پردازیم. ایده آن از کجا شکل گرفت؟ این کار در پاریس هم زیاد اتفاق می‌افتد که هنرمندها به در و دیوار شهر عکس‌برگردان می‌چسبانند. اما اینجا در ایران و مثلا در شهری مثل مشهد به نظر می‌رسد که این کار باید چالش خاص خودش را داشته باشد و حتا گاهی با سختی و دردسر همراه شود، آیا همین طور بوده؟
درواقع چون آثار من خیلی شلوغ هستند، تصمیم گرفتم که بعضی از این شخصیت‌ها را از کار بیرون بکشم و بطور مجزا آن‌ها را به شکل عکس‌برگردان تکثیر کنم. در پاریس من عکس‌برگردان‌هایم را به در و دیوار می‌چسباندم و گاهی به ایرانی‌هایی که آنجا می‌دیدم، هدیه می‌دادم و گاهی هم به خارجی‌هایی که حس می‌کردم به فرهنگ ایران علاقه‌مند هستند. بعد از مدتی مواردی پیش آمد که مثلا به یک ایرانی عکس‌برگردان سوپررستم را دادم. او سوپررستم را در ایران دیده بود و حالا به واسطه او مرا هم می‌شناخت. برای منی که همیشه دلتنگ ایران بودم این شکل ارتباط خیلی دلچسب بود.

بخاطر دارم که در یکی از کابین‌های قطار پاریس عکس‌برگردان چسبانده بودم. بعد از مدتی دوستی از جنوب فرانسه تصویر همان عکس‌برگردان را برایم فرستاد و پرسید آیا تو اینجا در جنوب فرانسه بودی؟ و من متوجه شدم بواسطه جابه‌جایی کابین، عکس‌برگردان من تا آنجا سفر کرده. ضمن اینکه مثلا بواسطه عکس‌برگردان سوپررستم خیلی از افراد با رستم و شاهنامه و ادبیات ایرانی هم آشنایی پیدا می‌کنند و به نوعی فرهنگ‌سازی هم اتفاق می‌افتد. در ایران اما این داستان وجوه دیگری هم داشت. اول کمی ترس داشتم. اما بعد که راحت‌تر شدم برای چسباندن عکس‌برگردان‌ها دنبال مکان‌های جالب‌تری در شهر بودم که بیشتر در معرض دید قرار بگیرد و ارتباط بیشتری با مردم برقرار کند تا تاثیر آن را هم ببینم، مثلا روی پل‌ها یا داخل مترو. خوشبختانه تا به حال مشکلی نداشته‌ام. 

درباره تصویرسازی‌های روی کفش و کیف و دیگر اشیاء بگویید. آیا به فکر استمرار آن هستید و آیا ایده‌ای برای ارتباط دادن این کار با دنیای مد دارید؟
کار روی کفش‌ از روی علاقه و میل شخصی شروع شد؛ فقط از این جهت که برای دوستانم هدیه‌ای درست کنم. وقتی اولین‌بار در محل کارم یکی از این کفش‌ها را به دوستم هدیه دادم مورد توجه دیگر همکارانم هم قرار گرفت و از من خواستند برای آن‌ها هم مشابه آن کفش را درست کنم. وقتی می‌دیدم دوستانم این کفش‌ها را می‌پوشند مثل این بود که طرح‌های من هم در حال حرکت هستند، انگار طرح‌هایم از من فراتر می‌رفتند. حس خوبی بود و خیلی مایلم که این کار را گسترش دهم اما دلم می‌خواهد با یک برند همکاری کنم که کارهایم بیشتر دیده شوند. مثلا خودم روی یک جفت کفش «Adidas» کار کردم و نتیجه‌اش را دوست داشتم.

1. Graphic Novel
2. Comic Book
3. Jean-Michel Basquiat
4. Keith Haring

Brands: